حكيم زجاجى
1109
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به شكلى كه گيرند شيران شكار * گرفتند آن خيل را آشكار به ناچار گبران برون آمدند * ز دست قضا سرنگون آمدند به كشتن گرفتند از آن قوم دون * سر رأيت مشركان شد نگون [ سگان ] را به شمشير و [ خنجر ] زدند * سران را در آن رزمها سر زدند سگان را چو نخجير مىتاختند * به يك جاى بر ، صد بينداختند زدند از بر طبل محكم دوال * از آن بانگ شد بابك اندر جوال [ علمها ] شد اندر هوا جلوهگر * تو گفتى مگر بود طاو [ و ] س نر چو بشنيد بابك فغان دهل * چو ديوى برون ز [ د ] ز نجير و غل برآمد بداختر به بام حصار * نگه كرد حيران يمين و يسار به رزم اندرون روى اذين بديد * هم آواز گردان افشين شنيد سپاه خود آن بدنشان كشته ديد * وز آن ملحدان بختبرگشته ديد به دل گفت شد كار از اين به سر * هماى سعادت بيفكند پر از اين قوم اقبال برتافت روى * بيفتاد آب سعادت ز جوى چو ز اينسان « 1 » شود كشته در كارزار * مرا و سپه را شود كارزار نه بابك بماند نه فرزند وى * گسسته شود اصل و پيوند وى در اين بد كه شد كشته آن گرد مير * زدندش بزرگان لشكر به تير چو نوميد شد بابك زشتنام * فرستاد نزديك افشين پيام كه كوتاه شد روز پيكار و جنگ * به دست اندرون لعل شد همچو سنگ سرآمد كنون روزگار [ بهى ] * ز راه طرب جام جان شد تهى به جان گر دهد شه مرا زينهار * كنم آفرين بر تو ليل و نهار فرستاده [ را ] نامور بار داد * چو بشنيد پيغام زنهار داد تو را خود ز من زينهار است گفت * و ليكن همىدارم اندر نهفت بخواهم من از معتصم خون تو * اگر بنگرم روى گلگون تو هماكنون به نزدم گروگان فرست * به ميدان كين گوى و چوگان فرست چو آيد گروگان ز نسلت برم * ز قولى كه با تو كنم نگذرم
--> ( 1 ) از بن